۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۷

از صبح بس که حافظِ بي‌پير در گوش‌ام خواند: «... که مي با ديگري خورده‌ست و با من سر گران دارد»، همه بغض شدم
شب که شد، شکست در آغوش‌ات ...

۱ نظر:

ناشناس گفت...

سلام

با پست قبلی بد جور موافقم

در مورد این پست هم :
سر دردها و درد سرهای عجیبی دارم...
بقیش رو تو وبلاگم بخون .

خیلی مخلصیم .