۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷

پشه (1)

اگر دراکولا افسانه‌س، اينا واقعي‌ان. اگر خون‌آشامِ توي قصه‌ها زيرِ نور مي‌ميره، اين نامردا نور که به‌شون‌ مي‌خوره بيشتر جون مي‌گيرن. من مونده‌م اين همه درباره‌ي خون‌آشام فيلم ساختن و چيز نوشتن و تئوري دادن؛ يکي پيدا نشد يه فکرِ اساسي براي اين فسقلي‌ها بکنه؟ کجايي پروفسور ون هلسينگ؟

پ.ن: مراتبِ ادب و سپاس را البته به جا مي‌آوريم از ويپ‌ِ عزيز که تمامِ تلاش‌اش را مي‌کند براي کشتنِ اين خون‌آشام‌هاي لعنتي، و در اين نبردِ نابرابر طرفِ ماست!

۳ نظر:

ناشناس گفت...

ماخوشبختانه این یک قلم دردسر رو اینجا نداریم. دلتون بسوزه! (ازین صورتک های یاهو که دندوناش معلومه!)

دورترها گفت...

آقا دست‌ات درد نکنه!

ناشناس گفت...

من متوجه نشدم منظورت از هالوی بیچاره توی اون کامنتی که روی یادداشت دورترها گذاشتی کی بود. ممکنه بگی منظورت کی بود؟