آستانه


پناه بر که بريم؟

يکي پيدا بشود بگويد: اوضاع عوض شده «آقا»! آن «سلطانِ جائر» خيلي وقت است که خودِ تويي.

پ.ن: دعايِ بعد از اذان بود در راديو. «و اعوذ بک من جور السلاطين».





تاکسي

+ آقا پول خُرد ندارم.
- اشکال نداره. بقيه‌شو بگو «مرگ بر ديکتاتور».





شهريارِ شهرِ سنگستان

«نه خال است و نگار آن‌ها که بيني، هر يکي داغي‌ست
که دارد داستان از سوختن‌هايي»
م. اميد





ج.ا

«گسسته است زنجيرِ هزار اهريمني‌تر زان که در بندِ دماوند است.»
م. اميد- قصه‌ي شهرِ سنگستان





سوزني به خود، شايد

شايد حالا براي گله-گذاري دير باشد، اما کودتاچيان از همان جمعه‌ي اسفندِ 81 بود که مطمئن شدند مي‌توانند کارشان را -بي هراس از مخالفتِ مردم و در غياب‌شان- پيش ببرند. همان جمعه‌اي که تو با افتخار در خانه‌ات نشستي و رأي ندادي، و من که مسجدِ خالي و سوت-و-کورِِ غم‌انگيز خيابان ستارخان را ديده بودم، حاضر بودم به تمامِ رهگذران التماس کنم که بروند و رأي بدهند.





قرنِ کاريکاتوريست‌ها

تا دوباره يادمان نرفته بگوييم: حکومتي که کاريکاتور تمام حکومت‌هايِ فاشيست است و رهبرش کاريکاتور هيتلر و استالين و ديکتاتورهايِ پيش از خودش است، با رفتارهايي که شکلِ کمدي شده‌ي تراژدي‌هاي بزرگِ بشري‌ست؛ ظاهراً فقط با همين «کاريکاتور انقلاب 57» سرنگون خواهد شد.





راه

گرد از خانه گرفته‌ام. غبارِ دل‌ام را اما تنها تو مي‌تواني گرفت.





راديو پيام

مي‌فرمايند: «به صحنه‌هايي از موسيقيِ متنِ فيلمِ فلان توجه فرماييد.»


«جرم اين است»...

دست در دستِ هم نهيم به خشم
ميهنِ خويش را کنيم آزاد





در زندگيِ انسان غذاهايي هست که آدم را مي‌خورد

ر نسخِ قديم آمده که روزي ترکي بر آن شد که غذايي شمالي فراهم آورد -که «نجف» در آن باره سکوت کرده بود- در لحظات آخر که همه چيز اعمّ از سير و بادنجان و گوجه فرنگي آماده بود، نگاهي عاقل-اندر-سفيه به مواد انداخت و با خود گفت: «غذايِ بدونِ پياز داغ که نمي‌شه.»
پس آن ترک پياز داغي فراهم آورد و با سير ممزوج کرد و باقيِ ماجرا، و چنين بود که آخرِ امر به جاي ميرزا قاسمي، «ميرزا غضنفري» بخورد.





ساده بگم...

تولدت مبارک عزيزک‌ام.





قسم به مشتِ برادر، قسم به خشمِ رفيق...

«که خون‌بهايِ تو اتمامِ اين زمستان است» ...





کمونيست خودت‌اي بي‌پدر!

خواب ديدم.
«اقا» داشت سخنراني مي‌کرد. جايي بود مثلِ يه آمفي‌ تئاتر و من نشسته رويِ صندلي داشتم چرت مي‌زدم. توي همون عالمِ چرت شنيدم که گفت: «اينايي که بعد از انتخابات تظاهرات کردن، يه مشت کمونيست بودن» چرت‌ام پاره شد و داد زدم: «کمونيست خودت‌اي بي‌پدر!»
سخنراني به هم ريخت. «آقا» به حالتِ قهر راه‌شو کشيده بود و داشت مي‌رفت. و از اون جايي که وه چه بدبخت و ترسو که من‌ام، هم‌زمان با فکر کردن به اين که «حالا زير بازجويي چيکار کنم؟» داشتم مي‌دويدم دنبالِ «آقا» که براش توضيح بدم.
بيدار شدم.





...

«بلاه بلاه بلاه...»

- منبع: اخبار ج.ا.ا





فرهنگِ انتظار

حاجي گفت: «من ديگه به‌ش مي‌گم آقا ظهور نکن، اينا مي‌گيرن مي‌کشن‌ات. هر جا که هستي بمون.»





يا رب اين نو دولتان را با خرِ خودشان نشان

قدرتِ مطلق که به لياقت آميخته شود، تراژدي‌ست؛ و اگر بي‌خردان و بي‌عرضگان حامل‌اش باشند، يک کمديِ تمام عيار.

و هيچ کدام نمي‌مانند. اين را تاريخ مي‌گويد.





... بس دل‌ام تنگ است

دل‌تنگي شايد خودنماييِ دل است که مي‌خواهد تو اين جا باشي، در برابرِ خرد که مي‌گويد: «از شب هنوز مانده دو دانگي»





سي تا سي‌ام

شروعِ هر دهه از چهار دهه‌ي زندگيِ من با اتفاقِ مهمي در تاريخِ ايران بوده است: اولي با انقلابِ 57، دومي مرگِ آيت‌الله خميني، سومي 18 تير و اين يکي هم کودتاي 22 خرداد و انقلابِ سبزمان. براي پنجمي خوشبين‌ام، اما گمان نمي‌کنم که آن قدرها طول بکشد عمرِ اين ج.ا.ا. صبر مي‌کنم تا ببينيم چه خواهد بود.

(اين متن البته مالِ چند روز پيش است)





دوري‌

«آزمونِ تلخِ زنده-به-گوري»





شيخِ ما گفت...

«احمق‌ها فکر کرده‌اند اينجا گرجستان است»

پ.ن: فقط برايِ اين که يادمان نرود يک روزهايي چه حرف‌هايي مي‌شنيديم.




E-Mail






وبلاگ ها

لينک جات

اخبار گويا
بي بي سي فارسي
Borland International



اشتراک در
پیامها [Atom]



Powered by Blogger