| آستانه |
پناه بر که بريم؟
يکي پيدا بشود بگويد: اوضاع عوض شده «آقا»! آن «سلطانِ جائر» خيلي وقت است که خودِ تويي.
پ.ن: دعايِ بعد از اذان بود در راديو. «و اعوذ بک من جور السلاطين».
● نويسنده: عليرضا 3 نظر
شهريارِ شهرِ سنگستان
«نه خال است و نگار آنها که بيني، هر يکي داغيست
که دارد داستان از سوختنهايي»
م. اميد
● نويسنده: عليرضا 1 نظر
ج.ا
«گسسته است زنجيرِ هزار اهريمنيتر زان که در بندِ دماوند است.»
م. اميد- قصهي شهرِ سنگستان
● نويسنده: عليرضا 1 نظر
سوزني به خود، شايد
شايد حالا براي گله-گذاري دير باشد، اما کودتاچيان از همان جمعهي اسفندِ 81 بود که مطمئن شدند ميتوانند کارشان را -بي هراس از مخالفتِ مردم و در غيابشان- پيش ببرند. همان جمعهاي که تو با افتخار در خانهات نشستي و رأي ندادي، و من که مسجدِ خالي و سوت-و-کورِِ غمانگيز خيابان ستارخان را ديده بودم، حاضر بودم به تمامِ رهگذران التماس کنم که بروند و رأي بدهند.
● نويسنده: عليرضا 2 نظر
قرنِ کاريکاتوريستها
تا دوباره يادمان نرفته بگوييم: حکومتي که کاريکاتور تمام حکومتهايِ فاشيست است و رهبرش کاريکاتور هيتلر و استالين و ديکتاتورهايِ پيش از خودش است، با رفتارهايي که شکلِ کمدي شدهي تراژديهاي بزرگِ بشريست؛ ظاهراً فقط با همين «کاريکاتور انقلاب 57» سرنگون خواهد شد.
● نويسنده: عليرضا 1 نظر
راديو پيام
ميفرمايند: «به صحنههايي از موسيقيِ متنِ فيلمِ فلان توجه فرماييد.»
● نويسنده: عليرضا 0 نظر
«جرم اين است»...
دست در دستِ هم نهيم به خشم
ميهنِ خويش را کنيم آزاد
● نويسنده: عليرضا 0 نظر
در زندگيِ انسان غذاهايي هست که آدم را ميخورد
ر نسخِ قديم آمده که روزي ترکي بر آن شد که غذايي شمالي فراهم آورد -که «نجف» در آن باره سکوت کرده بود- در لحظات آخر که همه چيز اعمّ از سير و بادنجان و گوجه فرنگي آماده بود، نگاهي عاقل-اندر-سفيه به مواد انداخت و با خود گفت: «غذايِ بدونِ پياز داغ که نميشه.»
پس آن ترک پياز داغي فراهم آورد و با سير ممزوج کرد و باقيِ ماجرا، و چنين بود که آخرِ امر به جاي ميرزا قاسمي، «ميرزا غضنفري» بخورد.
● نويسنده: عليرضا 0 نظر
قسم به مشتِ برادر، قسم به خشمِ رفيق...
«که خونبهايِ تو اتمامِ اين زمستان است» ...
● نويسنده: عليرضا 0 نظر
کمونيست خودتاي بيپدر!
خواب ديدم.
«اقا» داشت سخنراني ميکرد. جايي بود مثلِ يه آمفي تئاتر و من نشسته رويِ صندلي داشتم چرت ميزدم. توي همون عالمِ چرت شنيدم که گفت: «اينايي که بعد از انتخابات تظاهرات کردن، يه مشت کمونيست بودن» چرتام پاره شد و داد زدم: «کمونيست خودتاي بيپدر!»
سخنراني به هم ريخت. «آقا» به حالتِ قهر راهشو کشيده بود و داشت ميرفت. و از اون جايي که وه چه بدبخت و ترسو که منام، همزمان با فکر کردن به اين که «حالا زير بازجويي چيکار کنم؟» داشتم ميدويدم دنبالِ «آقا» که براش توضيح بدم.
بيدار شدم.
● نويسنده: عليرضا 1 نظر
فرهنگِ انتظار
حاجي گفت: «من ديگه بهش ميگم آقا ظهور نکن، اينا ميگيرن ميکشنات. هر جا که هستي بمون.»
● نويسنده: عليرضا 3 نظر
يا رب اين نو دولتان را با خرِ خودشان نشان
قدرتِ مطلق که به لياقت آميخته شود، تراژديست؛ و اگر بيخردان و بيعرضگان حاملاش باشند، يک کمديِ تمام عيار.
و هيچ کدام نميمانند. اين را تاريخ ميگويد.
● نويسنده: عليرضا 0 نظر
... بس دلام تنگ است
دلتنگي شايد خودنماييِ دل است که ميخواهد تو اين جا باشي، در برابرِ خرد که ميگويد: «از شب هنوز مانده دو دانگي»
● نويسنده: عليرضا 0 نظر
سي تا سيام
شروعِ هر دهه از چهار دههي زندگيِ من با اتفاقِ مهمي در تاريخِ ايران بوده است: اولي با انقلابِ 57، دومي مرگِ آيتالله خميني، سومي 18 تير و اين يکي هم کودتاي 22 خرداد و انقلابِ سبزمان. براي پنجمي خوشبينام، اما گمان نميکنم که آن قدرها طول بکشد عمرِ اين ج.ا.ا. صبر ميکنم تا ببينيم چه خواهد بود.
(اين متن البته مالِ چند روز پيش است)
● نويسنده: عليرضا 1 نظر
شيخِ ما گفت...
«احمقها فکر کردهاند اينجا گرجستان است»
پ.ن: فقط برايِ اين که يادمان نرود يک روزهايي چه حرفهايي ميشنيديم.
● نويسنده: عليرضا 3 نظر