آستانه


سگ‌ها و سنگ‌ها

بگيريد. ببنديد. بکشيد. دندان نشان بدهيد و عربده بکشيد.
ما در پسِ اين غريدن‌ها و زوزه‌هاي‌تان صدايِ ديگري مي‌شنويم. صدايي که مي‌گويد مثلِ سگ از ما مي‌ترسيد.
از ما که حتا سنگي هم در دست‌مان نيست.





طرحِ گرفتنِ غرامت از همه تصويب شد

پرزيدنتِ سابق افزود: «اين بزغاله‌ها فکر کرده‌اند که همين طوري الکي‌ست. حالا که ما غرامت جنگِ هشت ساله را از عراق و جنگِ جهانيِ دوم را از انگليس و آمريکا گرفته‌ايم، وزارت امور خارجه را موظف کرده‌ايم قبل از فروپاشيِ نظامِ سرمايه‌داري طرحِ گرفتن غرامت از افغانستان، ترکيه، تاتارستانِ، مغولستان و عربستان را در دستور کار قرار دهد. ضمناً در صورت تأييدِ کارشناسان، سراغِ اسکندريه هم خواهيم رفت.»

آکاهان گفتند که احتمالاً منظورِ وي از اسکندريه، يونان يا شايد مقدونيه بوده. ضمناً وي در مورد هندوستان سکوت کرد و در موردِ غرامتِ جنگ‌هاي ايران و روس در زمانِ فتح‌علي شاه گفت: «آن غرامت بعد از انقلابِ اکتبر به لطفِ برادرِ ارزشي ولاديمير ايليچ لنين بخشيده شد، اما ما به خاطرِ خودباوري که داريم به جاي شاهانِ بي‌لياقتِ قاجار و پهلوي آن را تا دينارِ آخر به روسيه پس مي‌دهيم.»





سوگند نامه

«تنها گناه‌مان سکوتِ سبزي بود
در جوابِ کين»

(+)





مغزها نمي‌روند و مي‌ميرند

امير مسعود عليمحمدي

من با دکتر امير مسعود عليمحمدي فقط الکترومغناطيس 1 داشتم. همان را هم -بيشتر از حق‌ام- 9 داد و من ترمِ بعد از گروه فيزيک رفتم. عليمحمدي هرکه بود، «دانشمندِ هسته‌اي» نبود و هرچه نبود، فيزيکداني باهوش و استادي متبحر بود. نمي‌خواهم از اين حرف‌ها بزنم که «او انساني وارسته بود» و مشابهِ آن. عليمحمدي انساني بود با بسياري ضعف‌هايِ انساني: زود عصباني مي‌شد و زود هم عصبانيت‌اش فروکش مي‌کرد.
نمي‌دانم قاتل او که بود: فلان انجمن بود يا خودِ ج.ا، اما وصله‌ي «دانشمندِ هسته‌اي» با هيچ چسبي به او نمي‌چسبيد. ساده‌ترين دليل اين که اگر امثالِ او را در پروژه‌ي هسته‌ايِ ج.ا مشارکت مي‌دادند، وضعِ ماجرايِ هسته‌اي اين نبود: که 30 سال گذشته باشد و 4 تا سانتريفوژ بچرخند و با اين همه خرجِ گزاف هنوز يک ژول برق از هيچ نيروگاهي بيرون نيامده باشد.
امثالِ او اگر داخلِ بازيِ هسته‌اي بودند که نيازي نبود الف-نون داستانِ دخترِ شانزده ساله را سرِ هم کند که در زيرزمينِ خانه‌شان انرژيِ هسته‌اي را «کشف» کرده است.
امثالِ او داخلِ بازيِ هسته‌اي نبودند و نيستند، چون برايِ داخل شدن در آن بازي بايد بسيار بيش از آن چه در توان‌شان است حيثيت‌شان را قرباني کنند و دروغ بگويند. عليمحمدي اما اين کاره نبود، خيلي‌هايِ ديگر هم مثلِ او هستند. آن‌ها که حاضر نيستند با بي‌شرفي خودشان را بفروشند و بيايند مثلِ فلان دکترِ فلان دانشگاه در اخبار ج.ا اين مهملاتِ خنده‌دار و ماليخوليايي را در دفاع از «حقِ مسلمِ هسته‌اي» سرِ هم کنند که «ما بعد از شکافتِ اورانيوم به دنبالِ همجوشيِ اورانيوم هستيم که چهار برابر بيشتر انرژي مي‌دهد.»
امثالِ عليمحمدي زيادند. توي همين استادهاي‌مان. انسان‌هايي هم هستند مثلِ خودِ ما، کمي باهوش‌تر شايد، اما انسان‌اند و دستِ کم مي‌شود به احترامِ پشتکار و هوش‌شان اگر نه، به احترامِ شرافت‌شان ايستاد، و به احترامِ مرگ‌شان يک دقيقه سکوت کرد.





هم بانگِ «انا الحق» را...

«چون ساقيِ رندان‌اي
مي با لبِ خندان خور

چون مطربِ مستان‌اي
ني با دلِ خرم زن

ني زن!
ني با دلِ خرم زن
ني زن!
ني با دلِ خرم زن
ني زن!
ني با دلِ خرم زن
...
»





خوش جلوه نمايي

«منحنيِ قامت‌ام تابعِ ابرويِ توست
خطِ مجانب بر آن طرّه‌ي گيسويِ توست»





تهران- چهارراهِ وليِ عصر

راه‌پيمايان که بيش از هزار نفر بودند و پنج هزار مأمور گارد ويژه و چماق به دست و بي‌سيم به گردن حفاظت‌شان مي‌‌کردند، يک صدا فرياد مي‌زدند: «منافق حيا کن، ديکتاتورو رها کن»





از کابوس‌ها

«آقا»ي شبهِ محترم!
شرط مي‌بندم که در تاريک‌ترين کابوس‌هايت هم اين روزها را نديده بودي: روزي که مخالفان‌ات راست راست در شهر بگردند و تو فقط از دور تهديد کني و جرأتِ بازداشت‌شان را نداشته باشي؛ در تشييع جنازه‌ي سرسخت‌ترين مخالف‌ات ده‌ها هزار نفر به پايگاهِ حکومت‌ات سرازير شوند و هدفِ شعارشان تو باشي؛ هر مناسبتي و هر تظاهراتي که سال‌هاست پزش را مي‌دهي تبديل به کلکسيونِ شعار عليهِ تو شود؛ و حتي براي محرم هم مجبور باشي ستادِ «بحران» تشکيل دهي.





پيرمرد

آيت‌الله حسين علي منتظري اين رسم‌اش نبود پيرمرد، که ما را اين طور تنها بگذاري و بروي، ميان اين همه سياهي و وسط اين زمستان سخت.
نه! اين رسم‌اش نبود. تو که تمام اين سال‌ها تحمل کرده بودي. نديدي که چند روزي بيشتر نمانده تا بهار؟ نديدي آن چه که تو براي‌اش فرياد زدي و رانده شدي از قدرت، وردِ زبان بي‌شماران است؟ شايد هم ديدي آن چه را که «آنان» مي‌خواهند نبينند، و با خودت گفتي: «خوب، مأموريتِ ما هم تمام شد.»
حالا بسيارند آنان که به راه تو بروند در غياب‌ات. تو بذرِ شرافت را سال‌ها پيش فشانده بودي. مي‌بيني؟ همه جوانه زده‌اند و همه جا سبز است.
اما اين رسم‌اش نبود حسين‌علي ...





پائولو کوئيلو به روايتِ آرمستوري

... سرِ مزارِ خيام نشستم و گريه کردم





ما کار و دکان و ...

«شعر و غزل و دوبيتي آموخته‌ايم»





پناه بر که بريم؟

يکي پيدا بشود بگويد: اوضاع عوض شده «آقا»! آن «سلطانِ جائر» خيلي وقت است که خودِ تويي.

پ.ن: دعايِ بعد از اذان بود در راديو. «و اعوذ بک من جور السلاطين».





تاکسي

+ آقا پول خُرد ندارم.
- اشکال نداره. بقيه‌شو بگو «مرگ بر ديکتاتور».





شهريارِ شهرِ سنگستان

«نه خال است و نگار آن‌ها که بيني، هر يکي داغي‌ست
که دارد داستان از سوختن‌هايي»
م. اميد





ج.ا

«گسسته است زنجيرِ هزار اهريمني‌تر زان که در بندِ دماوند است.»
م. اميد- قصه‌ي شهرِ سنگستان





سوزني به خود، شايد

شايد حالا براي گله-گذاري دير باشد، اما کودتاچيان از همان جمعه‌ي اسفندِ 81 بود که مطمئن شدند مي‌توانند کارشان را -بي هراس از مخالفتِ مردم و در غياب‌شان- پيش ببرند. همان جمعه‌اي که تو با افتخار در خانه‌ات نشستي و رأي ندادي، و من که مسجدِ خالي و سوت-و-کورِِ غم‌انگيز خيابان ستارخان را ديده بودم، حاضر بودم به تمامِ رهگذران التماس کنم که بروند و رأي بدهند.





قرنِ کاريکاتوريست‌ها

تا دوباره يادمان نرفته بگوييم: حکومتي که کاريکاتور تمام حکومت‌هايِ فاشيست است و رهبرش کاريکاتور هيتلر و استالين و ديکتاتورهايِ پيش از خودش است، با رفتارهايي که شکلِ کمدي شده‌ي تراژدي‌هاي بزرگِ بشري‌ست؛ ظاهراً فقط با همين «کاريکاتور انقلاب 57» سرنگون خواهد شد.





راه

گرد از خانه گرفته‌ام. غبارِ دل‌ام را اما تنها تو مي‌تواني گرفت.





راديو پيام

مي‌فرمايند: «به صحنه‌هايي از موسيقيِ متنِ فيلمِ فلان توجه فرماييد.»


«جرم اين است»...

دست در دستِ هم نهيم به خشم
ميهنِ خويش را کنيم آزاد




E-Mail






وبلاگ ها

لينک جات

اخبار گويا
بي بي سي فارسي
Borland International



اشتراک در
پیامها [Atom]



Powered by Blogger