| آستانه |
حافظ بازي
هان! که شو نوميد، چون واقف نهاي از سرِ غيب
هست اندر پرده بازيهايِ پنهان، غم بخور
● نويسنده: عليرضا 0 نظر
هر کي رو با چه کتابي بشناسيم؟
ميرحسين و کروبي: گزارش يک آدم ربايي
خامنهاي: پاييزِ پدرسالار
آيتالله منتظري: صد سال تنهايي
محمد ملکي: زندهام که روايت کنم
محسن رضايي: کسي به سرهنگ نامه نمينويسد
لاريجانيها: خانهي بزرگ
سردار زارعي: خاطرهي روسپيان سودازدهي من
احمدينژاد و مشايي: عشقِ سالهاي وبا
و اين آخري شرمنده که مال مارکز نيست:
جنتي: مرگ کسب و کارِ من است
● نويسنده: عليرضا 0 نظر
«من غلامِ قمرم، غيرِ قمر هيچ مگو»
و امان از غمِ آن بيتِ آخر:
«اي نشسته تو در اين خانهي پر نقش و خيال!
خيز از اين خانه برو، رخت ببر، هيچ مگو»
که يک سر آتش ميزند آدم را، خاکستر ميکند.
رخت ببر
هيچ مگو
● نويسنده: عليرضا 0 نظر
اينشتين، مهديِ خزعلي و جنبشِ سبز
دربارهي پستِ وبلاگِ مهدي خزعلي: اینشتین اسلام را کاملترین و معقولترین دین می دانست
و نقد و جوابيهاش: قدردانی و انتقاد و پاسخ من به مطلب اینشتین
از شواهدِ ساختگي بودنِ محتواي متن اول، من فقط دو تا را مينويسم که دربارهي بخشِ مربوط به فيزيک است. دربارهي بخشِ پليسيِ متن فعلاً حرفي نميزنم.
اول معراجِ محمد و بازگشتاش: با توصيفي که شده جملهي «در حال ریختن روی زمین است» را به نسبيت ربط دادهاند. نسبيت را يک لحظه رها کنيد. شتابي که بنا به قانونِ دومِ نيوتون لازم است تا محمد در چنين زمانِ کوتاهي به سرعتِ نور برسد و دوباره به سرعتِ صفر برگردد، از تحملِ جسمِ انساني خارج است. ارادهي الهي در کار بوده؟ خوب چرا از فيزيک و از اينشتين خرج ميکنيد؟ از اول همين را بگوييد و خيالِ همه را راحت کنيد.
دوم دربارهي معادِ جسماني: فاجعهي استدلال در اين يکي حتي بدتر است. تجزيه شدنِ جسدِ انسان بعد از مرگ، واکنشي شيمياييست نه تبديلِ ماده به انرژي، که به آن معادلهي معروفِ E=mc2 ربطي پيدا کند.
اگر من با اين سوادِ کم در فيزيک ميتوانم به اين سادگي اشکالِ اين استدلال را برملا کنم، چطور اينشتين چنين استدلالِ ضعيفي کرده؟ دو حالت ممکن است: يا متن جعليست و اينشتين چنين نگفته، يا اينشتين چنان خرف شده که نه تنها نسبيت، بلکه قوانينِ حرکت و ترموديناميک را از خاطر برده است. من طرفدارِ حالتِ اولام؛ اما متأسفانه شواهدي هم براي حالتِ دوم هست: ماجراي ثابتِ کيهاني در نسبيتِ عام و ماجراي مخالفتِ متعصبانه با مکانيکِ کوانتومي. انتخاب با خودِ شما.
دربارهي متن دوم
گفتهايد «چه اشکالی دارد که اینشتین در باره فرضیه نسبیت که دنیا باورش نداشت در احادیث شیعی شاهد مثالی یافته و معجب شده و ایمان بیاورد؟!»
اولاً دنياي فيزيک همان موقع هم نسبيت را پذيرفته بود، البته نه نسبيت به روايتِ اينشتين، بلکه نسبيت به روايتِ هابل و ديگران را. مؤلف مرده بود.
ثانياً هيچ اشکالي ندارد که چنين بشود؛ به شرطي که چنين شده باشد! آرزوي شماي شيعه مذهب ربطي به نظرِ اينشتين ندارد. اينشتين يک يهوديِ متعصب بود و البته همان طور که در متن آمده باورهاي قرص-و-محکمِ الهي داشت که تا پايانِ عمر به آنها وفادار بود. شما هم لازم نيست براي زدنِ زيرآبِ يهوديها چنين داستاني سرِ هم کنيد. همين ماجرايي که اينشتين سرِ نسبيت و کوانتم در آورد براي هفت پشتشان بس است.
جناب آقاي خزعلي
مسألهي شخصِ من مخالفت با دين نيست. موضوع اتفاقاً دفاعِ بد و پر اشکال از همان دين است. ربطي هم به متدين بودنِ شما و لامذهب بودنِ من ندارد. من هم با مذهبي بودنِ جامعهي ايران موافقام، اما مطمئنام چنين استدلالهايي به سود مذهب نيست.
بدنهي غير مذهبي جنبشِ سبز هم به نظرِ من تنها به دنبالِ حذفِ کردنِ دين از سياست است، نه حذفِ دين از زندگيِ مردم، و به عنوانِ عضوي از اين اين بخشِ جنبش از بخشِ مذهبي و دينمدارِ آن انتظارِ رعايتِ قواعدِ عقلِ سليم و منطق در استدلال را دارم. اگر ميخواهيد کمکي به جنبش -و به دين- بکنيد، به جايِ انتشارِ چنين دروغهايي آن چه را که در دين اسلام با انسانيت و حقوقِ بشر سازگار است به مردم معرفي کنيد تا جلوي سوء استفادهها گرفته شود.
متشکرم
● نويسنده: عليرضا 0 نظر
آن چه بر ما گذشت
28 مرداد ديگر آن غمِ قديمي را ندارد و مثلِ يک روزِ عادي ميگذرد.
انگار که براي ما کودتا ديگر تاريخ نيست و خاطره شده. انگار که کودتاي به چشم ديده، کودتاي به گوش شنيده را کمرنگ کرده. انگار که در اين دو سال دو صد روز بوده، هر کدام بيست و هشتم مردادي يا سيِام تيري.
● نويسنده: عليرضا 0 نظر
خيام شنوي
تا سبزهي خاکِ ما تماشاگهِ کيست
- طبعاً با صداي احمد شاملو و محمدرضا شجريان
● نويسنده: عليرضا 2 نظر
و نوبتِ خود را انتظار ميکشيم، بي هيچ خندهاي
همه براي هدفي مشترک مبارزه ميکنيم، اما در پايان مردانِ کشورِ من دستِ کم يک «آزاديِ پوشش» به زنان بدهکارند.
● نويسنده: عليرضا 0 نظر
چنين گفت شکاکِ قديمي ما
گويند: «بهشت و حورعين خواهد بود
جامِ مي و شهد و انگبين خواهد بود»
گر ما مي و معشوق گزيديم، چه باک؟
آخر نه به عاقبت همين خواهد بود؟
جوابِ اين يکي رو بده، هاوکينگ پيش کش.
● نويسنده: عليرضا 0 نظر
حتي اگر نباشم
نگران نباشيد دوستان!
به من بگوييد خوشبين، اما به گمانام سرنوشتِ جنبشي که ترانهاش «قسم به بوسهي آخر» است، فرسنگها با سرنوشتِ انقلابي که سرودش «قسم به فريادِ آخر» بود فاصله خواهد داشت.
● نويسنده: عليرضا 0 نظر
گسترش مرزهاي وقاحت
واقعاً چطور است که نظامِ ولايي بعد از اين همه جنايت هنوز ميتواند ما از حجمِ رذالت و وقاحتِ انباشتهاش متعجب کند؟
● نويسنده: عليرضا 0 نظر
راز بقا
دو برادر يکي خدمتِ سلطان کردي و ديگر به زورِ بازو نان خوردي
سه برادر دو خدمتِ سلطان کردي و ديگر به زورِ بازو نان خوردي
چار برادر سه خدمتِ سلطان کردي و ديگر به زورِ بازو نان خوردي
پنج برادر چار خدمتِ سلطان کردي و ديگر به زورِ بازو نان خوردي
شش برادر پنج خدمتِ سلطان کردي و ديگر به زورِ بازو نان خوردي
هفت برادر شش خدمتِ سلطان کردي و ديگر به زورِ بازو نان خوردي
.
.
.
● نويسنده: عليرضا 0 نظر
حکايتِ برندگانِ نوبل
خانم شيرين عبادي
ما از زحماتِ شما براي حقوقِ بشر باخبريم و قدرش را ميدانيم، و ميدانيم که حکومتِ کثافتِ ج.ا.ا تمامِ داراييِ شما را براي مالياتِ آن جايزه مصادره کرده است.
اما آن جايزه فقط پول نبود. چيزِ ديگري هم داشت که البرادعي دارد از آن استفاده ميکند براي حقوقِ بشر. استفادهاي که شما هرگز نکرديد.
● نويسنده: عليرضا 1 نظر
1384
در سالِ مار نخستين زهرِ انقلاب را به جانِ کشورشان ريختند،
در سالِ اسب انقلابشان را پيروز کردند،
در سالِ گوسفند حکومتشان را برگزيدند،
در سالِ ميمون روي به جنگيدن آوردند،
در سالِ مرغ از ترس به لانههايشان خزيدند،
در سالِ سگ ...
در سالِ خوک ...
در سالِ وبا ...
● نويسنده: عليرضا 0 نظر
حکايتِ تکراريِ ديکتاتورها
«احمقها فکر کردهاند اين جا مصر است.»
«البته نظرِ بنده به نظرِ آقايِ مبارک نزديکتر است.»
سيّد علي- به زودي در نمازِ جمعه
● نويسنده: عليرضا 0 نظر
مولوي
گفت که
«تو شمع شدي
قبلهي اين جمع شدي»
شمع نيام
جمع نيام
دودِ پ ر ا ک ن د ه شدم
● نويسنده: عليرضا 1 نظر
تو کي هستي آقا؟
جنابِ آقا!
هيچ از حالِ خانوادهي منتظريِ فقيد شنيدهايد؟ شنيدهايد که در آن شامِ غريبان بعد از خاکسپارياش سگانِ آستانِ ولايتتان با آن دهانهاي باز به فحاشي بر در بيتاش چه کردند؟
از حالِ خانوادهي زيدآبادي چطور؟ از دلهرهي همسر و فرزنداناش از بعدِ دستگيريِ احمد با خبريد؟ يا از خانوادهي ديگر زندانيانِ جور و ستم حکومتِ سراپا فسادتان؟
ماندهام در عجب که شما چطور جرأت ميکنيد خودتان را با حسين و مخالفانتان را با يزيد مقايسه کنيد. نگاهي به سياههي اعمالتان بيندازيد آقا! به تمامِ اين بيست و يک سالِ سياه. کجايِ اينها شباهتي به زندگيِ حسين دارد؟
خلاصه بخواهم بگويم، تنها مشابهِ شما در تاريخ استالين است. برويد تاريخِ زندگياش را بخوانيد. سرنوشتاش را هم البته. اگر هم حرفِ مرا قبول نداريد، برويد از مميز/بازجوهاي وزارتِ «فرهنگ»تان بپرسيد. همانها که کتابي را رد ميکنند که جايي از آن شخصيتِ داستان به استالين فحش ميدهد و به مترجم گفتهاند: «اين جا منظور استالين نبوده، کسِ ديگري بوده»
● نويسنده: عليرضا 3 نظر
اندر احوالِاتِ کار
اصلاً يک همچين وقتهايي است که آدم از اين تصميمِ خودش که آدرسِ وبلاگاش را به همکارهايش نميدهد، خوشحال ميشود. البته يک همکارِ بابک نامي هست که آدرسِ ما را سالهاست دارد، که خوب حساباش جداست.
ماجرا از اين قرار است که رييس ما ناگهان تصميم گرفته برود به بلادِ خارجه، و نيما برگشته که به جايش رييسِ ما بشود و چون همين دو تا تغيير براي خودش کم بوده، بابک هم تصميم گرفته برود يک جايي که نگفتناش براي هردومان بهتر است. از آن طرف هم رييسِ فعلي قبل از رفتناش رسماً من را -بعد از 10 ماه- مدير پروژه معرفي کرده به مديرِ عامل، و اين يعني مسائلِ جديدتر و کارهاي جديدتر و احتمالاً بيشتر.
حالا به طور کلي براي عاقبتِ تيم و عاقبتِ پروژهي خودمان ترس برم داشته، که نکند از پسِ همه چيز بر نياييم و نکند ببرندمان زيرِ نظرِ تيمِ همسايه و نکند مشکلاتي که بچهها با هم دارند در نبودِ رييس سر باز کند و کاري از نيما بر نيايد و نکند که تيم از هم بپاشد و هرکسي يک گوشهاي پرت شود.
البته اينها بيشتر نگرانيهايِ يک ذهنِ جمعه-شب-زده است که حال ندارد فردا برود سرِ کار. شما نگران نباشيد. تا حالا که نمردهايم، از اين به بعد هم کاريش ميکنيم.
● نويسنده: عليرضا 2 نظر