دربارهي گناهِ «تن»«روزگاري روان به خواري در تن مينگريست و در آن روزگار اين خوار داشتن والاترين کار بود. روان، تن را رنجور و تکيده و گرسنگي کشيده مي خواست و اينسان در انديشهي گريز از تن و زمين بود.
وَه که اين روان خود هنوز چه رنجور و تکيده و گرسنگي کشيده بود! و شهوتِ اين روان بي رحمي [با خويش] بود.»
فردريش نيچه- چنين گفت زرتشتحالا که کمي گرد-و-خاکِ نبردِ بيامانِ طرفدارانِ نوشتن از روابـطِ جــنســي و مخالفاناش فرو نشسته و آرامتر شده، شايد بتوان کمي در اين باره نوشت. ببينيم موضوع چيست.
به نظرِ من، موضوعِ اصليِ دعوا همين واژهي «تن» است، و ميپندارم که پاسخِ اين پرسش را که «چرا نوشتن از تن گناهيست نابخشودني؟» بايد در تقابلِ ديرينهي مفهومِ ديني و عرفاني «عشقِ آسماني» -يا چنان که ميگويند: عشقِ حقيقي- با عشقِ زميني -يا مجازي- جُست. پيروانِ شريعت -و به همراهِ آنان پيروانِ طريقت- براي بر کشيدنِ مفهومِ بنياديِ انديشهشان که در وجودِ خدا، روح و در يک کلام، «متافيزيک » متجلي ميشد، بيش از تلاش براي اثباتِ وجودِ اين عناصر، دست به خوار کردنِ عنصرِ مقابل آن يعني «ماده» و «تن» زدند. آنان تن را آلودهي پلشتي و ناپاکي خواندند که هر آنچه از آن بر آيد نيز پليد است و بايد به زنجير کشيده شود -مدلِ اسلام- يا «اخته شود» -مدلِ مسحيت. اما تن در اين ميانه سلاحي برنده داشت: يکي کششِ انسان به انساني ديگر، و دوم ميلِ جنـسـي. و از آنجا که انکارِ اين اميال -به خاطرِ ضرورتِ آنها براي بقايِ نسلِ بشر- ممکن نبود، آن را جزئي از همان مفهومِ متافيزيکي جا زدند و «عشقِ آسماني» اختراع شد. بدينسان عشقِ زميني و رابطهي جنــسي را راهي براي رسيدن به آن مطلوبِ ازلي دانستند.
اين نظريه، به سادگي بر بياطلاعي از طبيعتِ بشري و ناشناختهگي و راز-آلودگيِ تن استوار بود، که راه را بر دليل تراشي براي نيازهاي تن باز ميگذاشت؛ اما با پيشرفتِ دانش و شناختِ درستتر از تن، مفهومها هم دگرگون شدند. بشر دانست که در ميلِ جنــســي موادي به نامِ «هورمون» مؤثرند و ساز-و-کارهاي آنها را شناخت، نظريهي تکامل و بقايِ اصلح به ميان آمد و تحقيقات جديد ادعا کرد که «کشش و عشقِ ميانِ دو انسان از آنجا ناشي ميشود که ترکيبِ ژنِ آنها، شانسِ بقايِ بيشتري دارد.» اين گونه، «تن» به دفاع از موجوديتِ مستقلِ خود در برابرِ روان برخاست و خواست که نيازهايش -مستقل از نيازهاي روان- جدي گرفته و برآورده شود.
کوتاهِ سخن آن که مقاومتِ عدهاي در برابرِ انديشيدن به تن، و بازگو کردنِ آنچه به تن مربوط است، شايد به خاطرِ وحشت از تخريبِ بناي زيبايي باشد که در طي سدهها بر ستونِ «عشقِ آسماني» بنا شده است. بنايي که هرچند دانش بر ديوارهي آن شکاف انداخته است، هنوز زيباييِ باستانيِ آن انسانها را مجذوب ميکند. گفتن و نوشتن از تن، و کوشش برايِ شناختنِ بيشترِ آن، همان چيزيست که سستيِ اين بنا را بر ديدگان آشکار ميکند و راهي ميگشايد براي شک کردن به تمامِ آن چه که به عنوانِ بديهيات فرض ميشده است. مدافعانِ متافيزيک اين گناه را بر آنان که ميگويند و مينويسند نخواهند بخشود.