۱۰ آذر ۱۳۸۷

لرزِ خربزه

«بگو ببينم، آيا چنان مردي هستي که آرزوي فرزند را سزاوار باشد؟»

ما که آرزويش را نداشتيم و البته نداريم. از آن مهم‌تر اين که خودمان را اساساً لايقِ چنين مسؤوليتي نمي‌دانيم. به هر حال، چون قوانين طبيعت از اين چيزها پيروي نمي‌کند، خبر به ما هم مثلِ چند ميليارد نفري که قبل از ما شنيده بودند داده شد. راست‌اش با توجه به وضعيت اين چند روز، شوکِ چنداني هم به‌مان وارد نشد و به خودمان مسلط مانديم که فکرِ چاره باشيم، اما ديديم هديه بانو -دست مريزاد!- به خودش از ما مسلط‌تر است و تا به خانه برسيم، راه‌هايِ چاره را هم پيدا کرده.

جمله‌ي خصوصي: فداي اشکات که براش گريه مي‌کني...

و يادمان باشد هميشه که «کدامين فرزند را دليلي براي سرافکنده بودن از پدر و مادرش نيست؟»

۲ نظر:

ناشناس گفت...

اصولاً من چون مورد تهاجم فرهنگي فيلمهاي آمريكايي قرار گرفتم و به شدت در اين مورد از لحاظ قلبي جمهوري خواه تشريف دارم(گرچه از نظر عقلي دومكراتم) و با توجه به اينكه تجربه ثابت كرده هيچوقت پاي مطالب دو پهلو كامنت نذار لذا تا مشخص نشده منظور از "راه چاره" چيه، فعلاً از دادن هرگونه نظر معذوريم.

ناشناس گفت...

موقعیت بغرنجیه . . .