خواب ديدم.
«اقا» داشت سخنراني ميکرد. جايي بود مثلِ يه آمفي تئاتر و من نشسته رويِ صندلي داشتم چرت ميزدم. توي همون عالمِ چرت شنيدم که گفت: «اينايي که بعد از انتخابات تظاهرات کردن، يه مشت کمونيست بودن» چرتام پاره شد و داد زدم: «کمونيست خودتاي بيپدر!»
سخنراني به هم ريخت. «آقا» به حالتِ قهر راهشو کشيده بود و داشت ميرفت. و از اون جايي که وه چه بدبخت و ترسو که منام، همزمان با فکر کردن به اين که «حالا زير بازجويي چيکار کنم؟» داشتم ميدويدم دنبالِ «آقا» که براش توضيح بدم.
بيدار شدم.
۱ نظر:
بی پدر بودنشو که راست گفتی ، تعبیرشم اینه که آقا مث سگ از مردم میترسه !!!
ارسال یک نظر