۲۹ آذر ۱۳۸۸

پيرمرد

آيت‌الله حسين علي منتظري اين رسم‌اش نبود پيرمرد، که ما را اين طور تنها بگذاري و بروي، ميان اين همه سياهي و وسط اين زمستان سخت.
نه! اين رسم‌اش نبود. تو که تمام اين سال‌ها تحمل کرده بودي. نديدي که چند روزي بيشتر نمانده تا بهار؟ نديدي آن چه که تو براي‌اش فرياد زدي و رانده شدي از قدرت، وردِ زبان بي‌شماران است؟ شايد هم ديدي آن چه را که «آنان» مي‌خواهند نبينند، و با خودت گفتي: «خوب، مأموريتِ ما هم تمام شد.»
حالا بسيارند آنان که به راه تو بروند در غياب‌ات. تو بذرِ شرافت را سال‌ها پيش فشانده بودي. مي‌بيني؟ همه جوانه زده‌اند و همه جا سبز است.
اما اين رسم‌اش نبود حسين‌علي ...

۱ نظر:

jury گفت...

خب ؛ او همينطوری بود . مطابق رسم عمل نميكرد